دلم
دلم میخواد با یکی حرف بزنم
اما بعدش میگم ولش کن تو خیلی وقته با کسی درباره مشکلات و حال بدیاات حرفی نمیزنی حتی نزدیک ترین دوستات بازم خودت خلش کن.. من خیلی وقته از هیچی با کسی صحبت نمیکنم اونم به خاطر ضربه های که قبلا از اعتماد کردن خوردم
ولی الان ی دلم میگه بگم ی دلم نه ...میگم ی کم سبک بشم باید با مامان خرف بزنم ولی به خودم میگم میخوام مشکلم و خودم خل کنم ولی میبینم حرفا رو دلم سنگینی میکنه نمیتونم... مامان همیشه نشسته پای حرفای من باهم حل کردیم همه چیزی اما بازم دودلم چون نمیخوام اونم درگیر اعصاب خوردیام کنم تو شرایطی که خودش حالش اوکی نیس آنقدر قضایا پیچیده بهم نمیدونم به کدومش فکر کنم
البته خودش متوجه شده خوب نیستم هی میگه بگو ببینم چته ی گوشه غمبرک میزنی منم میگم هیچی خوبم.. نمیدونم از شنبه هفته پیش بود یکشنبه بود چندشنبع بود که حالم اوکی نیست ولی هیچ وقت اینطوری خودمو نباخته بودم حتی بچه ها این چن روز هی میگن تو چته چرا ی طوری هستی چرا ناراحتی.. جوری که داشتم امروز جارو برقی میکشیدم مامانم ی ماجرایی تعریف کرددوتایی زدیم زیر خنده من پشت بندش زدم زیر گریه 😅خودمو دیگه درکم نمیکنم
انقدر دیشبو امروز از خواب پریدم خودمو مجبور میکردم به خواب تو دلم مبگفتم کاش بیدارنشم کاش بخوابم نخوام ادامه بدم به زندگی با خودم گفتم آدمیزاد آخرش از فکر و خیال مگه سکته نمیکنه؟پس چرا من تموم نمیشم
راه فرار از فکرو خیال خوابه برام
خدایا پس کی میخوای یکاری کنی
