دیشب که اومدیم ی کم کارامو کردم...اتاقم هنوز مرتب نیست...فرناز میخواست بره کوه نوردی با فرهاد از دیشب هی اصرار که توهم بیا....یعنی واقعا نمیتونستم اولش گفتم اوکی ناراحت نشه...هی فرهاد اومد نازمو کشید که بیا بریم خوش ميگذره فلان...خرم کردن اونم ۷ صبححححح...نارضایتی از چهرم میبارید ستاره خندش گرفت بود میگه اینو نگاه🤣🤣 خدایی من از کوه خوشم نمیاد الان تو گرماا=/ نمیفهن کهههه=/ خلاصه اومدیم خونه گفتم نميام فرناز کلاس زبانم دارم نهارم باید بزارم دیگه تو که نیستی راضیش کردم که نرم...چهار روزم نخوابیدم میخواستم بخوابم👩‍🦯....تا ۹ خوابیدم دیدم مامان پیام داده که داریم میریم سامرا نت ندارم تا عصر.. گفتم بعد کلاسم خونه رو جمع و جور کنم...نهار بزارم...برم سر درسم امتحان دارم یکشنبه...کلاس زبان تموم نشده دیدم اومدن=/ میگه فرهاد گفت بریم =/🤣🤣🤣 انقدر غر زد🤣 که چرا زود اومدن خونه هیچی دیگه فرناز افتاد به جون آشپزخونه ‌..اومدم پیاز و بردارم میگه بابا گفت براتون از بیرون نهار میگیریم نمیخواد غذا درست کنید😁انقدرررر خوشحال شدم🤣 بعد بابا اومد خونه که فاطمه سریع فازمترو بيار..من ها؟ فازمتر کدومهه؟🤣 میگه فازمتردیگه ....من رو به فرناز فازمتر کدومه؟ هیچی دیگه رفتم جعبه ابزار به اون سنگینی برداشتم اوردم😐🤣🤣 تازه فهمیدم فازمتر کدومه 🤣🤣🤣🤣